الفيض الكاشاني
74
شوق مهدى ( فارسى )
اى غائب از نظر به خدا مىسپارمت * جانم به سوختى و به جان دوست دارمت تا دامن كفن نكشم زير پاى خاك * باور مكن كه دست ز دامن به دارمت از دست غيبت تو شكايت نمىكنم * تا نيست غيبتى نبود لذت حضور ! ما شبى دست برآريم و دعائى بكنيم * غم هجران تو را چاره ز جائى بكنيم روى بنما و وجود خودم از ياد ببر * خرمن سوختگان را همه گو باد ببر روز مرگم نفسى وعدهء ديدار بده * وانگهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر مردم ديدهء ما جز به رخت ناظر نيست * دل سرگشتهء ما غير تو را ذاكر نيست اشكم احرام طواف حرمت مىبندد * گرچه از خون دل ريش دمى طاهر نيست از روان بخشى عيسى نزنم پيش تو دم * زانكه در روحفزائى چو لبت ماهر نيست سخن بگوى كه پيش لب تو جان بدهم * رها مكن كه در اين حسرت از جهان بروم گداى كوى شمائيم و حسرتى داريم * روا مدار كه محروم از آستان بروم نشان وصل به ما ده بهر طريق كه هست * كه بارى از پى وصل تو بر نشان بروم گفتند خلايق كه توئى يوسف ثانى * چون نيك بديدم به حقيقت به از آنى عمريست تا به راه غمت رو نهادهايم * روى و رياى خلق به يك سو نهادهايم سر ارادت ما و آستان حضرت دوست * كه هرچه بر سر ما مىرود ارادت اوست نثار روى تو هر برگ گل كه در چمن است * فداى قد تو هر سرو بن كه بر لب جوست